بهار بهار
پرنده گفت یا گل گفت؟
خواب بودیم و هیچکی صدایی نشنید
بهار بهار
صدا همون صدا بود
صدای شاخه هاو ریشه ها بود
بهار بهار چه اسم اشنایی
صدات میاد اما خودت کجایی؟
وا بکنیم پنجره هارو یا نه؟
تازه کنیم خاطره هارو یانه؟
بهار بهار یه مهمون قدیمی
یه اشنای ساده و صمیمی
یه اشنا که مثل قصه ها بود
بهار اومدپنجره هارو وا کرد
منو با حس دیگه اشنا کرد
شاعر:محمد علی بهمنی
نوشته شده توسط هاله در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387 ساعت 16 موضوع | لینک ثابت
سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااامممممممممممم![]()
میدونم که دیگه همتون منو بی خیال شدین
اخه حق دارین چون پیش خودتون میگین ادم بی خیال و نامنظمی مثل من اومده وبلاگ بازکرده ولی بلدنیست چطوری اداره کنه![]()
ولی به خداتو این مدتی که نبودم اتفاق هایی واسم افتاده بود که وقت واسه سر خاروندن نداشتم یعنی واقعیتش هیچ روحیه ای واسم نمونده ![]()
![]()
ازیه طرف چون امسال از دوستام جدا شده بودم و به مدرسه ی تازه ای رفته بودم احساس تنهایی میکردم واز مدرسه ام هم خیلی ناراضی بودم وهستم![]()
![]()
از طرف دیگه فوت پدربزرگم هم ضربه ی خیلی بدی به خانواده ی ماوارد کردوتو روحیه ی من خیلی تاثیر گذاشت ![]()
![]()
![]()
ازطرفی هم همون طور که قبلا گفته بودم مامانم به خاطر رماتیسم شدیدی که داشت مجبوربود برای مراجعه به دکتربه شهردیگه ای بره ومنم تو اون یه هفته بامادربزرگم موندم
ازطرف دیگه هم امسال افت تحصیلی داشتم و وقتی به خودم اومدم ومتوجه این افت تحصیلی شدم که دیگه کاراز کار گذشته بود و هیچ راه جبرانی نمونده بود وبرام تحمل این وضعیت خیلی سخت بود اخه هرچی باشه یه زمانی شاگرداول کلاس بودم اما الان چندنفری از من سبقت گرفته و جلوزده بودن
بااین وضع هم خودم ناراحت بودم وهم ازطرف خانواده(داداشم) سرکوفت میشدم که این بیشتر زجراور بود![]()
![]()
![]()
![]()
ویه عالمه مشکل دیگه که با خانوادم داشتم .................![]()
به خاطر همین خیلی دلم می خواست که با یکی حرف بزنم ودلمو خالی کنم و ازش راهنمایی بخوام البته کسی به جز عمه سوری رو واسه درمان این دردهام نمی شناختم ولی از شانس بدم هم هیچ موقعیت خوبی برام وجودنداشت که بتونم با عمه حرف بزنم همین طور سوختمو ساختم!!!![]()
عمه سوری عزیزم
واقعا یه ادم فوق العاده ای هستش طرزبیانش راهنمایی های خوبش و همه چیه اون ادم رو به موفقیت میرسونه بابزرگترین کوه غم ومشکلات طوری برخورد میکنه که همه چی واسه ادم راحت وحل شدنی به نظر میرسه![]()
الان پیش خودتون میگین:اینم واسه عمه اش نوشابه باز میکنه ولی این یه حقیقته!![]()
به نظر من اگه شما مشکلی داشتید
می تونیدبامراجعه به وبلاگش(کنج ذهن) از راهنمایی های عمه جونم استفاده کنید![]()
![]()
ولی خودمونیم عمورضا تو انتخاب همسرش بدجوری شانس اورده![]()
وای اگه الان اینو بخونه حساب منو میرسه!!!![]()
![]()
![]()
دوستای عزیزم به خاطر همین مسایل بود که وقت نمیکردم سری به اینترنت بزنم وبه قول عمه سوری:قلمم داشت می ترکید![]()
تواین مدت هم چندبار به نت سری زده بودم ولی اصلا حس نوشتن چیزی رو نداشتم![]()
همیشه هم نگران بودم ![]()
که بااین نامرتبی ممکنه دوستایی رو که تو نت دارم رو از دست بدم
دوستای خوبم:امیدوارم که منو از یاد نبرید وهر چندمدت یکباربا کامنت هاتون خوشحالم کنید هرچی باشه اکثر شما دوستا یه چند سالی از من بزرگترهستید ومن هم به عنوان یه خواهر کوچکتر
به راهنمایی های شما احتیاج دارم![]()
نوشته شده توسط هاله در دوشنبه پنجم اسفند 1387 ساعت 22 موضوع | لینک ثابت
امروز که قراربود بریم کلاس ویولون
و چون تواین مدت بنا به دلایلی من نتونسته بودم تمرین کنم هی خدا خدا ![]()
میکردم که یه جوری بشه که نرم کلاس! همین فکرا داشت از ذهنم می گذشت
که یه دفعه دیدم موبایلم زنگ زد
گوشی رو برداشتم وجواب دادم
که دیدم استاد زنگ زده
هنوزهیچی نگفته توخیالم گفتم حتمازنگ زده بگه یه مشکلی پیش اومده ونیایین وازخوشحالی در پوسته خود نگنجیدم 
چشمتون روز بد نبینه
یعنی در اینجامیشه گفت گوشتون چیزبد نشنوه!!!!!!!!!!!!همون خیالارو می کردم که یه دفعه دیدم استاد گفت:امروزقراره ساعت3بیایین ومن منتظرتون هستم غایب نشین.![]()
اینوگفت وقطع کرد بااین زنگ زدنش هم بیشتر منو تو رودروایسی گذاشت ومجبورم کرد که برم .
ساعت عین بر ق و باد گذشت وساعت 3شد .
حامد هم که کلا هیچی بلد نبودوهمه چی از یادش رفته بود یه عالمه چاخان سرهم کرد
و به من اموزش داد که برم اونجاتحویل استاد بدم
چون اخه حامد نمی خواست بیاد
رسیدم اونجا دیدم به به استاد رفته نت
وبدجوری هم مشغوله پیش خودم گفتم الان هرجور هم ویولون بزنم استاد زیاد متوجه اشتباهاتم نمیشه چون خیلی مشغوله که ای کاش این حرف رو هم نمیگفتم چون دوباره برخلاف میلم شد:همونطورکه شروع کردم به ویولون زدن دیدم این حواسش ازمنم جمع تره چون نکته به نکته ی اشکالام رو دراورد 
بعدازاینکه تموم شد بهم گفت:این جلسه خیلی بد بود معلومه که اصلا تمرین نکرده بودی!!!
خواستم بهش دروغ بگم که:نه استاد خیلی تمرین کرده بودم.
ولی پشیمون شدم به خاطر اینکه شایددوباره مچمو می گرفت وضایع می شدم
به هرحال بندوبساطم روجمع کردم وبهش گفتم که قراره تنهابرم وحامد نمیاد دنبالم تو دانشگاهه
ازقدیم گفتن تا3نشه بازی نشه:ازاونجاکه دراومدم رفتم یه کم اونورتر
تاحامدبیاد و بریم که یه دفعه استاد مثل جن ظاهر شد
و دیدکه اونجا منتظرم
ومنم خودمو زدم به اون راه که انگار نه انگارکه من اونودیدم
خلاصه امروز روزبدبیاری بودو ضایع شدن من پیش استاد!!!
نوشته شده توسط هاله در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387 ساعت 17 موضوع | لینک ثابت
خب چه خبر؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
مدرسه خوش میگذره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟![]()
به من که روزای اول تلخترین روزای مدرسم تو عمرم بود!!!
ولی الان ِِِِِِِِِِِ هی بدنیست
همونطور که قبلا گفتم من قبلابچه خرخون نبودم ولی تازگی ها چرا؟؟؟؟؟؟؟![]()
الان دیگه شدم زرنگترین شاگرد تو کلاس اخه سالای قبل توغیرانتفاعی درس می خوندم ومعلم های اونجاهم جزو بهترین ها بودن ولی امسال بنابه دلایلی اومدم مدرسه ی دولتی که شاگرداش خنگ تشریف دارن
ومعلم هاش به جای اینکه درس یاد بدن وراجی میکنن ونصیحت میکنن![]()
به خدااگه بذارن من به بچه ها درس انگلیسی وریاضی وشیمی و............بدم بچه ها بهتریاد میگیرن وخیلی خیلی بهترم ازاون معلم های خنگ
که همه چی رو غلط میگن ومن اشکالشونو در میارم وپیش بچه ها ضایع میشن![]()
![]()
ولی خداییش چه حالی میده این جور وقتا!!!!!!!!!!!!![]()
واقعا خیلی متاسفم
به خاطر این بچه ها ی بیگناه توعالم خودشون فکر میکنن این معلما خیلی عالی درس میدن بچه ها پایشون انقدر ضعیفه که نگو.....چیزای خیلی جزعی وراحت رو بلد نیستن چه برسه به مسائل پیشرفته !!!!![]()
نفرین به اون کسایی که باعث شدن بین مدارس دولتی وغیرانتفاعی فرق گذاشته بشه وباعث شدن که دانش اموزان(ایندگان کشور)با2 3 تایادگرفتن کلمه ونمره گرفتن وارد دانشگاه بشن و.... و اینده ی کشورما دست اونا بیفته
البته قصد توهین ندارم ولی اکثریت اینطورین وماباید این مسئله رو بپذیریم وبا این فاجعه مقابله کنیم البته تقصیرمردم نیست همش زیر سر اموزش وپرورش هست!!!!!!!!!!!
درضمن بعضی ها یه شایعه یا بهتره بگم یه دروغ بزرگ رو بین مردم رواج دادن اونم اینه که
:بعضی ها میگن تو غیرانتفاعی نمره میدن!![]()
من بااین مسئله 100% مخالفم چون من که چندسال توغیرانتفاعی درس خوندم یه همچین چیزی ندیدم ولله !!اونجا25/0 هم نمیدن چه برسه که چندنمره بدن!!!!!!!واه واه چه حرفا!!!!!!!!!![]()
![]()
![]()
دیگه ازاین جوردروغ های گنده گنده نگید لطفا![]()
وای چقدر امروز سیاسی حرف زدم
از من بعید بوداین حرفا ولی دیگه به اخر خط رسیده بودم باید خودمو خالی میکردم![]()
نوشته شده توسط هاله در شنبه سیزدهم مهر 1387 ساعت 17 موضوع | لینک ثابت
به یه چیزی پی بردم
می خوام به شماهم توصیه کنم که شماهم از این روش استفاده کنید اونم اینه که: خرخونی(درس خوندن زیاد)
هم عالمی داره میگید چرا؟![]()
حالا میگم:بابای من خیلی به درس خوندن علاقه داره و حاضره میلیون ها تومان بده تا منو حامد(داداش بزرگم) هرجورکه دوست داریم عالی عالی درس بخونیم
حالا منم که از المپیادریاضی با رتبه ی خوب قبول شدم
به خاطر همین امتیاز خوبی دارم وعزیز2ردونه ی بابا شدم و می تونم بااین امتیاز ازفرصت استفاده کنم وهر چی که می خوام رو فراهم کنن حالا این فعلا مال مرحله ی اولشه اگه مرحله ی دومش رو هم قبول بشم چه شود!!!!!!!!!!!!!
کسی که مرحله ی دومش رو هم قبول بشه قراره ببرنش کانادا تا اونجا هم امتحان بده
اگه قبول بشم اون وقت خیلی عالی میشه حرف اول رو تو خانواده من میزنم همچنین توفامیل همه حرف از موفقیت من میزنن ومهمتراز همه مامان جرات نمیکنه این و اون رو سرکوفت من بکنه فقط درمورد درس نمیگم درمورد همه چی سرکوفت نکنه
بگذریم ازاین به بعد تصمیم گرفتم خرخون بشم چون عاقبت خوبی داره مخصوصاوقتی از داداشت جلو میزنی چه حالی میده!
واسم دعاکنید
که مرحله ی دوم رو هم قبول بشم تاهم خودم به ارزوم برسم وهم مامان وبابام
الان یه وقت پیش خودتون نگید هاله به همین خیال باش! ![]()
نوشته شده توسط هاله در دوشنبه یکم مهر 1387 ساعت 21 موضوع | لینک ثابت
سلام![]()
ببخشیددیرکردم منظورم اینه که خیلی وقته پست جدید نذاشتم اخه 2تا دلیل دارم یکی اینه که رفته بودیم مسافرت (شما ل کشور) جاتون خالی خیلی خوش گذشت
مخصوصا اینکه با2تادختر(کیمیاوزهرا)عموم وزن عموم رفته بودیم
کیمیاکه سنش نزدیک منه به خاطر همین بیشترباهم صمیمی هستیم وپیش همدیگه بیشتر خوش میگذشت
زهراجونم که بچه هست وبا شیرین کاری هاش سرادم رو گرم می کرد و همچنین همبازی داداش کوچولوم دانیال بود 
شب حدود ساعت10 بود
که ازخونه در اومدیم باخوشحالی سوارماشین شدیم من وکیمیا کنارهمدیگه نشستیم
تا.........
بعدازاینکه بابا وسایل ها رو گذاشت تو ماشین وهمه نشستن به راه افتادیم
واز وقتی به راه افتادیم فقط خوردیم
وحرف زدیم
وبعد هم cdهای کسل کننده ی بابا رو گوش میکردیم
تاساعت1شب بیدار موندیم وبعدش منو کیمیا رفتیم رو تخت بالایی خوابیدیم
وبچه هاهم که خیلی وقت پیش خوابشون برده بود
فقط مامان وبابا وزن عموم بیدار بودن (البته واستون سوال؟پیش نیاد وهمچنین فکرنکید که چاخان کردم اخه ماشین ما تریلی هست به خاطرهمین تخت داره)
صبح که بیدار شدم دیدم همه فعلا تو خواب شیرینشون هستن به جز منو مامانم. به هرحال حاضر شدم واز ماشین پیاده شدم وبامامان صبحانه رو حاضر کردیم و............................
دوباره سوارماشین شدیموراه افتادیم به طرف دریا
وقتی رسیدیم زهراکوچولوکه ارزوی دیدن دریا رو داشت ازخوشحالی فوران میشد
و بازبون شیرین بچه گونش دریا دریا می گفت
بعداز اینکه ناهار رو خوردیم
وحاضرشدیم که بریم ساحل دریا تاهم عکس یادگاری بندازیم
وهم بچه ها اب بازی کنن واسه زهرا هم ازاون اردک های بادی خریدیم
ومن هم صدف های خوشگل ورنگی ازساحل جمع می کردم و..................
بعدازاینکه از اونجا برگشتیم به طرف استارا به راه افتادیم (ساحل صدف) فردای اون روز به استارا رسیدیم البته ناگفته نماند بااون گاوهایی که اونجاهست
ادم وحشت میکنه
مخصوصا اینکه وقتی نزدیک ادم میشن ازترس قلبم میفته تو کفشم
حالامی خوام در مورد منظره ی شگفت انگیزبگم
منظره ای که ازشاخه های درخت هاوگیاه های رونده مثل کلبه ای به وجوداومده بودهمه جاش پوشیده بود ازشاخه وبرگ فقط یک قسمتش بازبوداون هم به عنوان درش بود
واقعاخیلی منظره ی جالب ورمانتیکی بود 
عصرهمون روز از اونجابه بازار استارا رفتیم وکلی هم خرید کردیم انقدر خسته بودیم همین که به ماشین رسیدم خوابمون برد
فردای همون روز به طرف خونمون به راه افتادیم
حالادلیل دوم : ازوقتی از مسافرت برگشتیم برای مامانم کسالتی پیش اومده ومن شدم کدبانوی خونه وهمه کارای خونمون رو انجام میدم
![]()
حتی اشپزی هم می کنم
ولی غذاهام حرف نداره
امیدوارم هرچه زودتر مامانم سلامتیش رو به دست بیاره
تابار مسئولیت ازرو دوشم برداشته بشه
نوشته شده توسط هاله در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387 ساعت 16 موضوع | لینک ثابت
همه ادم ها ارزوهای زیادی دارند منم مثل همه ی اوناارزوهای زیادی دارم که بعضی ازاونا طوری هستندکه مطمئنم که نمی تونم به اونادست پیداکنم یعنی می شه گفت ارزوهای خیالی هستندیکی ازهمین ارزوهای من داشتن ساعت برنادو یاداشتن وسیله ای که بتونم بااون به گذشته برگردم مثل ماشین زمان،تابتونم تمام کارای گذشته ام روجبران کنم یامهمتراز همه قدرلحظه های خوبم رو بدونم چون من هیچوقت قدرلحظه های خوبم رو نفهمیدم ووقتی که شانس به من روکرده بود نتونستم ازشانسم استفاده کنم حالاهم خیلی پشیمونم و می خوام که همه ی اوناروجبران کنم ولی می دونم که هیچوقت نمی شه وحالاهم به نتیجه ای رسیدم اونم اینه که همه ی مانباید به اینده وگذشته فکرکنیم تنهابایددر حال زندگی کنیم وقدرلحظه،لحظه مون رو بدونیم
ساعت برنادوروهم به خاطراین می خوام داشته باشم که بتونم توتصمیم گیری های مهم وتو کارایی که می تونند اینده ی منو به کلی تغییربدهند،وقت کافی برای فکرکردن داشته باشم تاخوب تصمیم بگیرم دیگه دراینده ازتصمیمم پشیمون نشم وموفق بشم
من امیدوارم که حداقل به دیگرارزوهام برسم وازخدا می خوام که منو هیچوقت تو ۲راهی که من بتونم راه درست رو انتخاب کنم وبه ارزوی مهمم برسم![]()
![]()
نوشته شده توسط هاله در یکشنبه پنجم خرداد 1387 ساعت 13 موضوع | لینک ثابت
چقدرسخته توچشای کسی که تموم عشقت رو ازت دزدیدوبه جاش یه زخم همیشگی روقلبت هدیه داد زل بزنی وبه جای اینکه لبریز کینه ونفرت بشی حس کنی که هنوزم دوسش داری سرت رو باز به دیواری تکیه بدی که یه بارزیر اوار غرورش همه ی وجودت له شده چقدرسخته تو خیالت ساعت ها باهاش حرف بزنی ولی وقتی دیدیش هیچی جزسلام نتونی بگی چقدرسخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه هات روخیس کنه ولی مجبور باشی بخندی تانفهمه هنوزهم دوسش داری چقدرسخته گل ارزوهات روتوباغ دیگری ببینی اون وقت هزاربارتوخودت بشکنی وزیرلب بگی گل من باغچه ی نو مبارک![]()
نوشته شده توسط هاله در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 ساعت 16 موضوع | لینک ثابت
زندگی
زندگی یعنی زیستن زندگی یعنی سرنوشت سرنوشتی که ماخود ان را رقم می زنیم
زندگی کردن یعنی سوختن وساختن زندگی کردن یعنی گذر از پستی وبلندی زندگی کردن یعنی دوست داشتن و زندگی کردن یعنی ...
زندگی به نظرما یک واژه ی معمولی است ولی در عمق این واژه نیست بلکه یک عمر است.
زندگی جاده ای دارای پیچ های تندوراه های باریک یادارای راه های گشادو بدون پیچ است.زندگی مثل یک رود می خروشد مانند یک رود جاری است ومی گذرد زندگی مانند ابرهایی است که می اید ومی گذرد وگاهی وقت ها می گرید.
زندگی مفهوم یک عمر زیستن با مشکلات واسانی ها زندگی سرنوشتی است که روی پیشانی تمام انسان ها حک شده.
زندگی راباید ساخت زندگی را باید طی کردو زندگی را....![]()
نوشته شده توسط هاله در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 ساعت 21 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY